* مارال فرفری *
روزهای بیاد ماندنی
قالب وبلاگ

 

 

 

[ دوشنبه 18 شهريور 1392 ] [ 16:32 ] [ مامان معصوم ] [ ]

سلام به تمام دوست جونا

ببحشبد که این مدت نبودم وجویای احوالتون نشودم به خدا یه سری مشکلات داشتم.

ولی الان اومدم از همین به تنها دخترم مارال جون تولد 4 سالگیشو تبریک بگم

خیلی دوسش داریم

به خدا خانم شده .فعلا بای

[ جمعه 10 مرداد 1393 ] [ 16:16 ] [ مامان معصوم ] [ ]

سلام به دختر از گل بهترم 

دختر عزیزم ببخشید که مدتی نتونستم تو وبلاگت چیزی بنویسم چون نت نداشتم ولی هر لحظه بزرگ شدن وشیرین زبونیات از ذهن من و بابا حسنت بیرون نمیره،راستی امروز خونه بابا ایوب اینا نذری آش داشتن فقط یادمون رفت عکس بندازیم فقط اینو بگم خیلی بهت خوش گذشت ،کلی شلوغ کردی وکمک کردی،بهم ریختی.

تازه مهمترین اتفاق این بودکه با موندن ما اونجا رابطه شما با مامان صغری خیلی عالی شده بود و همه از این اتفاق خوشحال بودن.

راستی مارالی مامان میتونم به جراعت بگم که کاملا خوب صحبت میکنی و واقها مودب و من وبابا حسن از این بابت خیلی بهت افتخار میکنیم و

خیلی خیلی دوست داریم.

وبهت قول میدم در اصرع وقت میام و عکسای خوشکلت رو میزام .

یاداشت های روزانه
[ چهارشنبه 11 دی 1392 ] [ 1:34 ] [ مامان معصوم ] [ ]

الهی مامان فدات امسال هر کاری کردم لباس مخصوص محرمت رو نپوشیدی منم زیاد اصرار نکردم .

الهی دورت بگردم اینجا با امیر علی  که دوسش داری  تقاضا کردی تا عکس ازت بگیریم

قربونت بشم که عاشق عکس انداختنی

جونممممممممممممممممممم اینجا یه لحظه که غافل شدم دیدم با امیر علی رفتی از یه نفر یه تبل رو گرفتید و با هم افتداید به جونش اینقدر خندیده بودیم که چی بگم

به خدا که شیرین زبونید.....................قلب

یاداشت های روزانه
[ جمعه 24 آبان 1392 ] [ 23:52 ] [ مامان معصوم ] [ ]
[ جمعه 24 آبان 1392 ] [ 23:27 ] [ مامان معصوم ] [ ]

سلام به روی ماهت

گل دختر مامان امروز خیلی خسته شدی امروز از صبح زود بیدار شدی و رفتیم خونه مامان شایسته وحتی صبحانه رو اونجا خوردیم.به شما که خیلی خوش گذشت اول که سی دی گذاشتی و بعد از  اون هم کلی با وسایلات بازی کردی تا این که رفتی خونه پرنیا.اونجا اینقدر بهت خوش میگذشت اولا به من گفتی نگران نباش زود میام تا وقتی اومدم دنبالت نیومدی تا حوالی ساعت 5 با خاله و پرنیا  اومدید .تا چند ساعت هم با هم بازی کردید تو اطاق دایی علی .تا این که یه دفعه صداتون بلند شد ماهم تو تراس بودیم .من که دویدم اومدم پیش شما و قهمیدم قضیه دعوا این بوده که تو خاله بازی پرنیای طفلکی همش مامان بوده و دوست داشته این دفعه بچه باشه ولی تو قبول نکردی و دعوا شد .خلاصه کوتاهم نیومدی و گرنیا هم قهر کرد و رفت .اینقدر کار شما بد بود (چون پرنیا رو  ناراحت کرده بودی")که حتی معذرت خواهی کردیم کار ساز نشد و خلاصه مهمونا رفتن.شما هم تا تونستی گریه کردی ..............................این هم اخر امروز که خونه اومدیم از بس خسته بودی رو مبل جلوی تلویزییون خوابت برد

یاداشت های روزانه
[ سه شنبه 23 مهر 1392 ] [ 0:13 ] [ مامان معصوم ] [ ]

به خدا قشنگترین چیزییییییییییییییییییییییییییییییییییقلب

الهی خدا همیشه نگهدار تو باشه فدای رازو نیازتماچ

 

اینم اخر نماز ............................الهی فدات

الهی فدای نماز خوندنت 

الهی قربونت بشم که اصلا چادر بهت نمیاد

راستی این چادر رو مامان صغری برات خیلی کوچولو بودی خریده بود

قربونت برم که قد کشیدی چادر برات کوچیک شده

عکس
[ يکشنبه 14 مهر 1392 ] [ 13:58 ] [ مامان معصوم ] [ ]

قلبسلام به مهربونترین بابای دنیا  قلب

امیدوارم  همیشه سایت بالای سرما باشه

 و همیشه  و همه وقت موفق باشی.

ما که شما رو دوست داریم ...............................خیلی خیلی

اخه مگه میشه چنین همسری و چنین بابایی رو ادم دوست نداشته باشه

به خدا که یه دونه اییییییییییییییییییییییییییییییییییییییتشویقتشویق

تولد شما رو امشب خونه حاجینا گرفتیم خیلی شب خوبی بودو خوش گذشت .شما امسال شمع 30 سالگی رو فوت کردی .راستی   فقط بدیش این بود که مارال جون و طاها جون  تودت رو خواب بودن.الهی بمیرم مارال جون یه کمی سرما خورده .طفلی بچم از من گرفته  هی گفتم به من نزدیک نشو مگه گوش میکرد.............................. 

 حاجینا هم کادو فشار سنج خریده بودن دستشون درد نکنه

بازم میگیم خیلی دوست داریم حسن اقاااااااا

تولدها
[ دوشنبه 1 مهر 1392 ] [ 15:15 ] [ مامان معصوم ] [ ]

الهی عمه فداش اینقدر نازه به خدا

الهی دورتون بگردم خیلی نازین به خدا

 

یاداشت های روزانه
[ يکشنبه 24 شهريور 1392 ] [ 0:06 ] [ مامان معصوم ] [ ]

سلام شیرین زبون مامان ...............................یک عالمه بوسه به دختر مو فرفری خودمماچماچ

به خدا شیرینی زندگیی .......چشمک

به خدای مهربون قسم که وقتی صدات تو ی خونه نمیپیچه تمام غمای دنیا میاد به سرم

به خدا قسم با تو زندگی معنی داره ....حتی با تمام شیطونیات

به خدا قسم بزرگترین هدیه هستی

من با تمام وجود دوستت دارم ...حتی زمانی که منو مجبور میکنی ازت عکس بندازم نیشخندنیشخند

یاداشت های روزانه
[ پنجشنبه 21 شهريور 1392 ] [ 13:53 ] [ مامان معصوم ] [ ]

سلام به تمام دوستای خوبم

مارال جون تو مجله سیب سبز شرکت کرده

 ممنون میشم کد 108 رو به شماره 300023052 اس مس

کنیدخیلی ممنون از همرایتون چشمک

دوستون دارم یه عالمهقلبقلب

 

مسابقه
[ سه شنبه 19 شهريور 1392 ] [ 19:24 ] [ مامان معصوم ] [ ]
[ دوشنبه 18 شهريور 1392 ] [ 16:21 ] [ مامان معصوم ] [ ]

سلام به دختر نازم قلب

اومدم به تو که قشنگترین بهانه زندگیم هستی بگم

روزت مبارک امیدورام همیشه  موفق باشی

دوست دارم یه عالمهماچ

خبر
[ يکشنبه 17 شهريور 1392 ] [ 15:37 ] [ مامان معصوم ] [ ]

سلام به روی مهت عزیز دلم

دختر نازم هفته گذشته ما با عمه جونا رفتیم شمال خیلی خوش گذشت به شما که بیشتر از همه خوش گذشت

الهی مامان فدات عاشق شنا کردن شده بودی با زور  حسن جون شما رو از اب میورد.تو تمام مدت که اوجا بودیم سحر خیز شده بودی و بیدار که میشدی اول از همه میرفتی سراغ عمه کبری اخه عمه جونت خیلی هواتو داره .اونم که بیدار میکردی میرفتید مرغ و خروس میدیدو بعد میومدید برا صبحانه .خلاصه مسافرت خوبی

اینم شما و عمه کبری .که خیلی خیلی دوست داره

بقیه عکسا رو اگه دوست دارید ببینید برین ادامه مطالب........


ادامه مطلب
[ جمعه 15 شهريور 1392 ] [ 19:30 ] [ مامان معصوم ] [ ]

سلام به روی ماهت

و سلام به تمام دوستای عزیزم خیلی ممنون که جویای حال ما بودید 

 مامان جون  به خدا شرمنده نت خراب بود نمیشد بیام ولی دیگه درست شد

.هورا.......................

خوب حالا از کجا شروع کنیم......................متفکر..............فهمیدم

چند روز ÷یش منو شما از خونه زدیم بیرون و البته به خواسته شما راهی پارک  شدیم .خیلی هوا عالی بود البته اینقدر که شما حول بودید از ساعت ٥ رفتیم بیرون .به خدا هیچ کس نبود به غیر منو و شما و صد البته افتابم میزد درست فرق سرمون .اینقدر گرم بود که خدا میدونه .خلاصه یه جایی نشستیم و بساتمون رو پهن کردیم

قربونت برم که هر چی خوراکی ببریم باید اولا همه اونارو بخوری بعد بری بازی.

وای وای وای  چه بازیی همه وسایل اینقدر داغ بودد که سوار نشدی .یه کمی که گذشت پارک شلوغ شد و بماند که یه دوست هم پیدا کردی که اسمش هم فاطمه بود .کلی با هم بازی کردید و خیلی بهت خوش گذشت .

حالا چند تا عکس زیبا

مسابقه
[ چهارشنبه 6 شهريور 1392 ] [ 0:29 ] [ مامان معصوم ] [ ]

سلام به روی ماهت 

 به چشمون قشنگت

دختر عزیزم ...ببخشید که دیر به دیر میام .یه کمی سرمون شلوغ بود و یه یه دلیل بزرگش هم این بود که لبت تاب همهیونیمون ویروسی شده بود .............

معذرت معذرت ...............................

دختر عزیزم امروز اومدم تو وبلاگ قشنگت از این دور دورا تولدت رو بهت تبریک بگنم ...........حالا داد میزنم میگم با بابا حسنت میگیم.....................

تولدت 3 سالگیت مبارک

 

دختر عزیزم امسال من و شما با هم تصمیم گرفتیم که تولد 3 سالگیت با تم زنبور باشه .خیلی خوب بود به خدا تو اون لباس مثل عروسک شده بودی.خیلی خیلی ریبا همه میگفتن .من و بابا حسن با دیدن شما تو اون لباس ....بزرگ شدنت رو احساس میکردیم .به خدا زیبای .زیبا تر از هر چیز

حتما میام به یه عالمه عکس های خوشگل

دوست دارم خیلی زیاد 

تولدها
[ دوشنبه 14 مرداد 1392 ] [ 3:45 ] [ مامان معصوم ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من و بابا حسن 86.1.17 رفتیم زیر یه سقف و زندگی رو با عشق شروع کردیم تا اینکه تو روز 10 مرداد 89 تو بیمارستان پیامبران توسط خانم دکتر حشمت فرشته ی ما زمینی شد و عشق ما رو کامل کرد و شد همه ی زندگیمون .. 91.2.27
لینک دوستان
امکانات وب
حرکت متن بالابرنده تاریخ) ( (پیغام ورود) (پیغام خروج) ذکر ایام
کلیک راست<