مارالمارال، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 18 روز سن داره

* مارال فرفری *

بی خوابی در شب

سلام شب بخیر دوستان عزیز الان تو این ساعت من اصلا خوابم نمیاد البته دو تا بجه هام خوابن (تعجب نکنید منظورم  مارال جون و عشقم حسنه)البته  یک ساعت پیش داشتم  لباسارو جمع می کردم چون حسن جون ما رو شب  شام برد بیرون جا تون خالی کباب خوردیم و کارم که تموم شد دیدم خوابم نمیاد گفتم به شما سر بزنم                                                                                                 &n...
1 خرداد 1391

یکشنبه 91/2/31

امروز  برای من روزی بود که خدای کریم و مهربون بازم به من  فرصت  زندگی کردن در کناره عزیزان رو داد من امروز بعد از تمام کاره شخصی  خودم و شکر پارم .مارال گوگولی رو اماده کردم تا بریم خونه مامان شایسته . اینم عکسش که تو پله نشته منتظر من................................. الهی دورت بگردم زندگی من........................................... مارال منتظر.................................... مارال عصبانی...................... دیدید چه قدر عصبانی خوب من رفتم چون میخوام برم خرید ومارال جونمو ببرم پارک  عصرتون بخیر بای بای بای ...
1 خرداد 1391

شیطنت مارالی قبل از خواب

سلام شب خوش اینم دختر ماست دیگه هر چی جدید براش بخری با همون باید عکس بندازه   واین هم جیگرم........................................................در حال خواب که واقعا زیباست............................مثل این نی نییییییییییییییییییییی   مارالم مثل این نی نی همین قدر تکون میخوره مامانی خیلی خیلی دوست داره..................................................... .   شب خوش................................. ...
1 خرداد 1391

رفتن به همدان (91/2/28)

سلام ببخشید بی خبر رفتم و ازم خبری نبود دلم براتون تنگ شده بود.یکدفه شد حسن جان 5 شنبه از خواب پاشد گفت قراره بیریم همدا ن .قبلاقرار بود بیریم ولی نه حتمی خلاصه وسایل و جمع کردیم ما سه تا و داداش علی راهی همدان شدیم .جاده خیلی خلوت بود زودم رسیدیم . جاتون خالی چه آب و هوایی  چه آسمونی .راستی یادم رفت بگم من اونجا مادر بزرگ مادریم زندگی میکنه . طفلی بعد فوت پدر بزرگم تو تاریخ89/9/24 خیلی تنها شد .فوق العاده مهربونه .و صبور ما همه خیلی دوسش داریم( عکسشو براتون گذاشتم ) جونم بهتون بگه ما دیروز که رسیدیم رفتیم سر خاک پدر بزرگم و فاتحه دادیم بعد شب هم مادر بزرگم آبگوش گذاشته بود جاتون خالی  خوردیم وامروزم از صب...
31 ارديبهشت 1391

شبی زیبا و شاید خنک

سلام شب به خیر نمیدون حال شما چطوره من که خسته ام چون عصری با مادر شوهرم رفتیم بیرون تا پارچه بخریم و البته خریدیم چه پارچه های تا زه بگما مارال  خوشگله رو گذاشتیم پیش عمه فاطمش   خدا خیرش بده و گرنه با گل دخترم نمیشد   اینم برا مارال گلی یه نی نی قشنگ راستی یادم رفت بگم حسن جون رفته کولررو درست کنه دعا کنید درست بشه  مارال جیگرم هم داره کارتن بره ناقلا رو میبینه خیلی دوستون دارم ........................................... شب بخیر     ...
30 ارديبهشت 1391

امروز هم یکی از روزهای خدا

سلام امروز که از خواب بیدار شدم خدا رو شکر کردم که زنده ام و میتونم یه روز  دیگه با حسن جان و دخترم  زندگی کنم.ما هر روز که از خواب پا میشیم حسن جون نیست و رفته سر کار .امروزم  مثل روزای دیگه کمی  با هم بازی کردیم و  مارال بلا تمام دستاشو با خودکار نوشته بود  تازه اون به من اخم   م ن بعدازظهر ها نمی خوابم کارامو انجام میدم و استراحت میکنم  تا مارالی بیدار شه الانم جیگر مامانی بعداز نهار خورد ن خوابیده امیدوارم خواب های خوب ببینی   مامانی و بابای خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییی دوست دارن   با اومدنت به زندگیمون شادیمون رو چند صد برابر کردی  ...
30 ارديبهشت 1391

تجربه اول دخملمممممممممم در بعضی کارا..

اولین بار که دست زدن رو یاد گرفت 89/11/3    اولین بار که سوپ خوردش اصلا هم بدش نیومد 89/11/7 اولین بار که حریره بادام خورد  89/11/8 اولین بار که سیب رنده شده وسرلاک خورد  و اولین دندونشم جوونه زد و حتی تف کردن رو یاد گرفته بود و چه کیفی میکرد 89/12/3 دومین دندونم  89/12/22   در اوردش اولین سرما خوردگیشم (تفلی بچم) 89/12/21 بود که بردم دکتر .وزنش اون موقع9800 بود تازه گوش دختر ناز نازیمو تو تاریخ 90/1/18 با مامان شایسته صبح ساعت 11  توی کلینیک بهپویان سوراخ کردیم و برای اولین بار گوشواره که دایی حسین براش خریده بود و انداختیم  اولین بار که بابایی گفت تو تاریخ 90/2/25 ...
30 ارديبهشت 1391

چهارشنبه 91.2.27

سلاااااااااااااااام .من خاله نرگس مارال جونیم البته دوست مامان معصوم و امروز اومدم اینجا تا وبلاگ مارال گلی رو کامل کنیم و حیف که برنامه paint رو نداره کامپیوترشون و نمیشه از مارال جونی عکس گذاشت تا ببینید چقدر این دختر ما نازههههههههههههه .. حالا رفتم خونه از اونجا یه چند تا عکس میذارم تا اینجا درست شه .. الان مارالی داره کارتون ببعی ها رو میبینه و به زور آمپول غذا میخوره .. اینم یه عکس از یکم کوچولوییش .. این عکسو من یعنی خاله نرگس از خونمون گذاشتم .. هوراااااا اینم از مارال گلییییییییی   ...
28 ارديبهشت 1391