یادی از حاملگی
دختر قشنگم .عزیز دلم امروز داشتم کشو ها رو تمیز میکردم چشمم افتاد به برگه های بیمارستان و سونوگرافیا.نمیدونی اون روزا چقدر برای من دلنشین بود. دوست داشتم دائم برم سونو تا شما فرشته کوچولومو ببینم .تازه گاهی اوقات باباجون حسنتم میومد ونمیدونی با چه لذتی تو رو نگاه میکرد.یادش بخیر وقتی میرفتم و هر روز بزرگ شدنتو میدیدم .اشک تو چشام جمع میشد .میدونی چی؟ تو اینقدر بچه آرومی بودی که من برا سونوگرافی اصلا استرس نداشتم چون تو حالت خوب بودو من فقط میرفتم تا تو رو ببینم . حالا چند تا از اون برگه های قشنگ رو برات میزارم جیگر مامان شما اینجا خیلی کوچولو بودی 6 هفتت...









