* مارال فرفری *
روزهای بیاد ماندنی
قالب وبلاگ

 

 

 

[ دوشنبه 18 شهريور 1392 ] [ 16:32 ] [ مامان معصوم ] [ ]

سلام جیگرم خوبی

دختر نازم . تمام زندگیم

.الان شما تو 28 ماهگی هستی .ومن از این به بابت خوشحال به خاطر این که فهم و درکت بیشتر از این سنه و من از این بابت از خدای خودم ممنونم

الان وقت زیادی ندارم چون میخوام شما رو ببرم حموم فقط چند تا عکس از شما میزارم تا همیشه اینجا برات بمونه تا وقتی بزرگ شدی بدونی که چقدر به پتوت علاقه داشتی و به کسی نمیدادیش

 

 

عکس های 28 ماهگی مارال

عکس
[ دوشنبه 29 آبان 1391 ] [ 21:11 ] [ مامان معصوم ] [ ]

سلام عسل مامانی

بله از عنوان معلوم بود من از دیروز سرما خودم خیلی هم شدید آبریزش بینی و اشک چشمو و سوزش در گلو .........دیگه چی موند میدونمافسوس

از دیروز همین جوری خوابیدم .دیروز بهتر بودم و چون حالم خوب بود شب با عمه اینا رفتیم شهروند و کلی خرید کردیم ولی همون شب که خوابیدم اصلا حالم خوب نبود و با زور صبح بیدار شدم ولی همش میخواستم بخوابم .

شما هم مثل دخترای ناز و فهمیده منو اذییت نمیکردی و هر از چند گاه میگفتی مامان معصوم سرما خوردی چرا غذا نخوردی و هی بوسم میکردی.

الهی قربونت برم

منم کلی سعی کردم شما رو از خودم دور نگه دارم که خدای نکرده شما هم سرما نخوری الهی فدای اون شئورت میبینی من حال ندارم خودت بازی میکنی و بعد کنار من شما هم میخوابی

 

امروز دیگه دیدم اصلا اوضام خوب نیست عصر رفتم دکتر که شما هم منو همراهی کردی و هی میگفتی مامان از آمپول میترسی نترسیاااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خلاصه برگتنی گیه کردی و گفتی میرم پیش ععمه نم شما گذاشتم اونجا و با با با جون اومدم خونه که حسن جون هم منو که گذاشت رفت هیئت منم یه کم خوابیدم و بعد زنگ زدم  عمو رضا شما اورد

........اخه دلم برات یه ذره میشه وقتی نیستی

دوستتتتتتتتتتتتتتتتت دارممممممممممم

خیلی زیاددددددددددددددددددددددددددددد

یاداشت های روزانه
[ جمعه 26 آبان 1391 ] [ 23:31 ] [ مامان معصوم ] [ ]

سلام مارال جونم

ببخشید که دیر به دیر میام معذرت میخوام

دیروز منو شما خیلی دیر از خواب پاشودیمو وقتی بیدار شدیم .شما تا دوربین رو رو اپن دیدی خیلی خوشحال شده بودی .اخه دیروز بابا حسن برامون یه دوربین خیلی خوب خریده .که شما تا از من شنیدی که بابا حسن خریده تلفن رو برداشتی گفتی زنگ بزنیم بابا .منم شماررو برات گرفتم .

سلام بابا حسن خوبی استه نباشید مرسی ممنون ممنون که برامون دوربین خریدی .اینقدر قشنگ و شیرین از حسن جون تشکر کردی که من حالشو برم به خدا .خیلی مودبی به خدا این کاراتو خودم و همه تحسین میکنم

.خلاصه صحبتمون که با بابا تموم شد دیدم کلی بهمون زنگ زده بودن .اولی مامان شایسته بود که میخواسته بگه بریم خونشون چون فائزه اومده بود اونجا که شما با شنیدنش کلی خوشحال شدی .

دومی هم عمه کبری بوده که میخواست بریم خونه عمو عباس چون اعظم جون زحمت کشیده بود ونهار پخته بود نگو به ما هم گفته بود ولی ما چون به مامان شایسته قول داده بودیم نتونستیم بریم خونه عمو عباس .که من از همین جا از اعظم جون معذرت خواهی میکنم.خلاصه بعد از کلی بازی با فائزه اونا رفتن و ما هم شام رو خونه مامانینا خوردیم و اومدیم خونمون

اینم از وقایع دیروز خیلی دوست دارم 

چون فسقلی مامانی به خدا

یاداشت های روزانه
[ چهارشنبه 24 آبان 1391 ] [ 15:32 ] [ مامان معصوم ] [ ]

سلام مارال جونم ..

.امیدوارم همیشه مثل امروزی که دارم برات مینویسم خوب باشی

خوب بودن تو  دعای هر روز منه .........................

شیرین ترین دختر دنیایی به خدا .نه فکر کنی چون مادرتم میگم همه میگن حتی غریبه ها .

از کجا برات شروع کنم .یه کم فکر کنم ؟.بلهههههههههههههههههه

میخوام از قصه گفتنات بگم که خیلی شیرینه ................حالا گوش بده تا جونم برات بگه؟

هر شب که میخوام بخوابیم شما عادت کردی باید پیش منو بابا جون بخوابی .خوبیدن

از اینجا شروع میشه که منو بابا جون به شما شب بخیر میگیم

و شما هم طبق روال میگی مامان معصوم .بابا جون حسن تب بخیرو بلا فاصله بعد میگی

دیدی چی یادم رفت  بوس شب .الهی فدات شم بوساتم قشنگه

اینقدر باهوشی به خدا تازه قصه شروع میشه

اوایل من به شما قصه میگفتم از شنگول بگیر تا قصه مارال

قصه دختر دایی و چوپان دروغ گو

ولی حالا شما میگی به این روایت

یکی بود زیر گنبد کبود کسی نبود یه مامان بزه بود با شنگول و منگول و حبه انگور.آقا گرگ میاد تق تق تق کی کی در میزنه

منم منم مادرتون حام اوردم براتون

مامانمون نیست قصه ما سر رسید کلاغ به خونه رسید

 

دوست داریم به خدا

بازم میام با بهت میگم تو شیرین ترینی به خدا

 

یاداشت های روزانه
[ شنبه 20 آبان 1391 ] [ 20:21 ] [ مامان معصوم ] [ ]

سلام سلام

سلام به دختر ناز

امیدورام همیشه خوب باشی .به خدا که یه دونه ای دوردونه ای .

یه کاری میکنی که من و بابا جون حسن و تمام اطرافیان از حرفات واین همه درکت شاخ در میاریم

میخوای یکیشو برات تعریف کنم .....خوب حالا گوش بده

چند روز پیش منو شما رفته بودیم خونه مامان شایسته .که من شما رو گذاشتم پیش مامان و رفتم بیرون وقتی اومدم مامان شایسته چی تعریف کنه خوبه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

میگفت اولا عروسکت بر داشته بودی و یه حوله پیچیده بودی بهش و همش میگفتی سردشه گریه میکنه .الهی فداش بشم من ...................واز ماان شایسته میخواستی تا پیش پیشش کنه .اینقدر کارت جالب بوده براش .تازه بگم الان این شده کار همیشگی شما تو خونه مامانینا.

دومیشم اینه که مامانی میگه من که نبودم اینقدر شما مامانی رو اذیت کردی که عصبانی شده بوده و میگه اه دوباره این معصوم شما رو تنها گذاشته رفته .تو هم نه گذاشتی نه برداشتی سریع گفتی   

تند نرو مامانی مامان معصوم من خیلی نازه برا من جی جی میخره قوقو میخره تعجب

به خدا مامان میگفت داشتم شاخ در میوردم اینو گفتی .به خدا خیلی باهوشی باهوش تر از اون چیزی که من فکر میکنم

خیلی دوست دارم بازم میارم با شیرین زبونیات

یاداشت های روزانه
[ چهارشنبه 10 آبان 1391 ] [ 13:57 ] [ مامان معصوم ] [ ]

سلام عشق مامان

اینم چند دست لباسه که یک هفته پیش با هم خریدیم .

میشه گفت یه خرید جزیی برای شماست

امیدوارم به خوشی تنت کنی عزیز دلم

دوست دارم خیلی زیاد

عکس
[ دوشنبه 8 آبان 1391 ] [ 1:47 ] [ مامان معصوم ] [ ]
[ يکشنبه 7 آبان 1391 ] [ 1:13 ] [ مامان معصوم ] [ ]

سلام دوست های خوبم و دختر نازنینم ..................

 

الان که دارم اینا رو مینویسم خیلی خسته ام چون اولا دیشب عروسی عمو عباس بود اینقدر نا زشده بودی با اون لباس عروس که هر چی بگم کم گفتم .دوما که امروز پاتختی خونه ما بود دیگه چی بگم خیلی عروسی خوش گذشت والبته مراسم پاتختی هم خوب بود ولی شما هر از چند گاهی با روهام جرقه میزدی که البته به خیر گذشت .چون نمیزاشتی اون به وسایلات دست بزنه تازه میرفتی از اطاق کفشاتو میوردیو به مهمونا نشون میدادی .خیلی باحالی به خدا تازه کلی رقصیدی و از مامان صغری شاباش گرفتی .

راستی راستی یادم رفت اینقدر از دستت ناراحتم که نگو به خاطر اینکه تا که میام برقصم گریه میکنی و میگی مامان معصوم نرقصیا خوبببببببببببببببببببببببببببببببببببببب....و زودی میای بغلم ناراحت

منم اینقدر ناراحت میشم ناراحت

امیدوارم این عادت بد رو ترک کنی البته با کمک خودم .راستی قول میدم با عکسای عروسی زودی بیام

دوست دارم یه عالمه

یاداشت های روزانه
[ دوشنبه 1 آبان 1391 ] [ 0:27 ] [ مامان معصوم ] [ ]
صفحه قبل 1 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من و بابا حسن 86.1.17 رفتیم زیر یه سقف و زندگی رو با عشق شروع کردیم تا اینکه تو روز 10 مرداد 89 تو بیمارستان پیامبران توسط خانم دکتر حشمت فرشته ی ما زمینی شد و عشق ما رو کامل کرد و شد همه ی زندگیمون .. 91.2.27
لینک دوستان
امکانات وب
حرکت متن بالابرنده تاریخ) ( (پیغام ورود) (پیغام خروج) ذکر ایام
کلیک راست<